سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم
همچنان که خورشید و شب با یکدیگر جمع نمی شوند، خدا دوستی و دنیا دوستی با یکدیگر جمع نمی شوند . [امام علی علیه السلام]
::تعداد بازدید کنندگان::

136578

::بازدید امروز::

2

::بازدید دیروز::

46

 
::اوقات شرعی ::

 
::درباره خودم::
کهف الشهدا
سید موسوی
خداوندا روزی شهادت می خواهم که از هم چیز خبری هست الا شهادت
::لینک به لوگوی من::
کهف الشهدا
::لینک به پیروان راه شهدا::
::لوگوی وبلاگ پیروان راه شهدا::








































::آوای آشنا::

::وضعیت من در یاهو ::

یــــاهـو

::فهرست موضوعی یادداشت ها ::

ماه رمضان . کربلا ، جبهه ، اباعبدالله . فاطمیه . شب قدر . خرمشهر . بازی روزگار .

::آرشیو ::

شهدا
حدیث درباره شهادت
عمومی
رهبری
بهار 1387
تابستان 1387
پاییز 1387
آذر 1387
دی 1387
اردیبهشت 1388
خرداد 1388
شهریور 1388
مهر 1388
آبان 1388
آبان 88
آذر 88
بهمن 88
اسفند 88
فروردین 89
خرداد 89
مرداد 89

::جستجوی سریع ::
 :جستجو

با سرعتی بی‏نظیر و باورنکردنی
متن یادداشت‏ها و پیام‏ها را بکاوید!

::اشتراک ::

 

نویسنده مطالب زیر:   سید موسوی  

نامه دختر شهید "محمد ناصری" به پدر شهیدش تنها یک نامه نیست، بلکه درد دل دختری است که دوری از پدر و شرایط جامعه باعث شده است این گونه دردناک با پدر خود سخن بگوید.

به نوشت? وبلاگ "پلاک شهادت" در تازه ترین پست مطالبش ، دردنامه ای را از دختر شهید ناصری درج نموده است که دختر این شهید والامقام باپدرش نجوا میکند.در ادامه ، متن این نامه در اختیار کاربران قرار گرفته است.

متن نامه زهرا ناصری به پدرش:

«بابا جان باز سلام؛ ای پدر جان منم زهرایت؛ دختر کوچک تو ؛ ای امید من و ای شادی تنهای من ؛ به خدا این صدمین نامه بود؛ از چه رویی تو جوابم ندهی.

یاد داری که دم رفتن تو، دامنت بگرفتم ؛ من تو را می گفتم پدر این بار نرو ؛ من همان روز، بله فهمیدم سفرت طولانیست ؛ از چه رو، ای پدرم تو به این چشم ترم هیچ توجه نکنی ؛ به خدا خسته شدم، به خدا خسته شدم.

به خدا قلب من آزرده شده ؛ چند سالیست که من منتظرم ؛ هر صدایی که ز در می آید ؛ همچو مرغی مجروح؛ پا برهنه سوی در تاخته ام؛ بس که عکست به بغل بگرفتم ؛ رنگ از روی من و عکس تو رفته پدر؛ من و داداش رضا بر سر عکس تو دعوا داریم؛ او فقط عکس تو را دیده پدر ؛ با جمال تو سخن می گوید

مادرم از تو برایش گفته؛ او فقط بوی تو را، ز لباست دارد ؛ بس که پیراهنت بوییده ؛ بس که در حال دعا روی سجاده تو اشک فشان نالیده ؛ طاقتش رفته دگر، پای او سست شده، دل او بشکسته.

به خدا خسته شدم، به خدا خسته شدم؛ پدرم گر تو بیایی به خدا من ز تو هیچ تقاضا نکنم

لحظه ای از پیشت جای دیگر نروم ؛ هر چه دستور دهی من بلافاصله انجام دهم؛ همه دم بر رخ ماهت، بوسه زنم ؛ جان زهرا برگرد، جان زهرا برگرد.

دائما می گوییم مادرم هر که رفته سفر برگشته؛ پدر دوست من، پدر همسایه، پدران دیگر ؛ پس چرا او سفرش طولانیست ؛ او کجا رفته مگر ؛ او که هرگز دل بی مهر نداشت ؛ او که هر روز مرا می بوسید؛ او که می گفت «برایش به خدا دوری از ما سخت است»؛ پس چرا دیر نمود.

آری من می دانم که چرا غمگین است؛ علت تأخیرش من فقط می دانم؛ آخر آن موقع ها، حرف قرآن و خدا و دین بود؛ کربلا بود و هزاران عاشق؛ همه مسئولین چون رجایی و بهشتی بودند؛ حرف یک رنگی بود؛

ظاهر و باطن افراد ز هم فرق نداشت؛ همه خواهرها زیر چادر بودند؛ صحبت از تقوا بود؛ همه جا زیبا بود؛

جای رقص و آواز ، همه جا صوت قرآن می آمد؛ همه خط ها روشن، خوب و خوانا بودند؛ حرف از ایمان بود؛

حرف از تقوا بود.

اما امروز پدر، درد و دل بسیار است؛ همه آنچه به من می گفتی، رنگ دیگر دارد یا بسی کم رنگ است؛

خط کج گشته هنر؛ بی هنران همگی خوب و هنرمند شدند؛ کج روی محبوب است.

در مجالس و سخنرانی ها جای زیبای شهیدان خالیست؛ یا اگر هست از آن بوی ریا می آید.

حرف از آزادی است، حرف از رابطه با امریکاست؛ آری من می دانم، علت اندوه تو اینست بابا؛ پدرم من این بار می نویسم که اگر برگشتن ز برایت سخت است ما بیاییم برت؛ تو فقط آدرست را بنویس؛ در کجا منزل توست؛ مادرم می داند؛ او به من می گوید پدرت پیش خداست؛ در بهشتی زیبا، با همه همسفرانش آنجاست؛ خانه اش هم زیباست.

حضرت خامنه ای هم می گفت «دخترم غصه نخور پدرت خندان است؛ دوستت می دارد؛ تو اگر گریه کنی پدرت هم به خدا می گرید؛ همه شب لحظه خواب پدرت می آید؛ صورتت می بوسد؛ دست بر روی سرت می کشد».

من از آن لحظه دگر شاد و خوشحال شدم؛ از خدا می خواهم؛ تا که جان در تنم است؛ تا حیاتی باقیست

رهبرم چون پدری بر سر من زنده بود؛ چهره زیبایش، چون جمال تو، شاد و پرخنده بود؛ من به تو قول دهم

که دگر از این پس؛ این همه اشک و غم از دیده نریزم بابا؛ همچون مادر، دیگر از فراق غم تو؛ نیمه شب نوحه و زاری نکنم؛ تو فقط ای پدرم؛ از خدایت بطلب که من و مادر و این امت اسلامی؛ همگی چون تو پدر، راهمان راه شهیدان باشد؛ دائما بر سر ما سایه رهبر و قرآن باشد؛ پدرم خندان باش پدرم خندان باش.»


شنبه 89/10/11   ساعت 11:57 عصر

نویسنده مطالب زیر:   سید موسوی  

این شعار را که یادتان هست «بسیجی واقعی، همت بود و باکری». یادتان هست چه آدم‌هایی، چرا، کی و کجا این شعار را فریاد می‌زدند؟ این روزها اگر باز هم سر و کله‌ی آن جماعت پیدا ‌شد و اگر این بار فریاد زدند «بسیجی واقعی نورعلی شوشتری!» تعجب نکنید. چرا که از نظر این جماعت، بسیجیان و سپاهیان باید رفته باشند تا واقعی باشند. شهید شوشتری هم الان زیر خاک خوابیده…

این جماعت، با دیدن سپاهی‌ها و بسیجی‌های زنده و در قید حیات، حالشان بد می‌شود. اگر یک بسیجی و یا یک سپاهی زنده باشد و از اعتقاد خود و از آرمان خود دفاع کند، از نگاه این جلبک‌های سبز، غیرواقعی است و مورد شدیدترین حملات و اتهامات قرار می‌گیرد. از نگاه آنها، بسیجی واقعی کسی است که رفته باشد و اگر زنده باشد، باید بی‌بخار باشد، بی‌خیال باشد، با جلبک‌های سبز همراه باشد، ریشه نداشته باشد. آن وقت بسیجی واقعی می‌شود!

البته این آدم‌ها وقتی می‌بینند که مردم هنوز هم بعد از گذشت سالها، دلشان برای بسیجیان و شهدای مظلوم ایران تنگ می‌شود و وقتی می‌بینند فرهنگ بسیجیان واقعی هنوز هم در ایران زنده است، سعی می‌کنند با جنجال و هیاهو آن‌ها را به حاشیه ببرند و دقیقا به همین خاطر است که عده‌ای شعار می‌دهند بسیجی واقعی همت بود و باکری!

اگر چه همین را هم به دروغ ادعا می‌کنند و من معتقدم آنها اصلا هیچ اعتقادی به سپاهیان و بسیجیان زمان جنگ هم ندارند. من به جرات می‌گویم که آنها همت و باکری را هم قبول ندارند. مگر همت و باکری چه نقطه اشتراکی با این جماعت دارند؟ اصلا مگر مساله آنها بر سر یک شخص است؟ مشکل آنها با فرهنگ و اعتقادی است که همت و باکری به خاطرش به شهادت رسیدند و اگر همت و باکری هم امروز زنده بودند، آنها هم مورد خشم و کینه این آدم‌ها قرار می‌گرفتند. همچنان که این روزها یاران و هم رزمان همت و باکری به جرم پافشاری بر همان اعتقادات مورد خشم و کینه جلبک‌های سبز قرار می‌گیرند.

شهید کاظمی در کنار شهید باکری

بسیجی واقعی همت بود و باکری. همت و باکری چه آرزو‌هایی داشتند؟ چه آرمان‌هایی داشتند؟ شهدای مظلوم این سرزمین چه می‌خواستند؟ برای چه می‌جنگیدند؟ مگر همان زمان جنگ هم، عده‌ای آنها را مسخره نمی کردند و به ریششان نمی‌خندیدند؟!‌ مگر همان زمان و درست در روزها و شبهای موشک باران و بمباران شهرهای مسکونی ایران توسط عراق، نهضت آزادی ایران بیانیه صادر نمی‌کرد و هر دو طرف جنگ را محکوم می‌کرد؟! هم ایران و هم عراق! (آن وقت شعار می‌دهند جانم فدای ایران؟!)

بسیجی واقعی همت بود و باکری. بله حرف درستی است. بسیجی واقعی شهدا هستند و آنهایی که هنوز هم به آرمان شهدا و وصیت‌نامه شهدا پایبند هستند. اگر این جماعت هم حقیقتا اعتقاد دارند که بسیجی واقعی همت بود و باکری و اگر در این ادعای خود صادق هستند، باید وصیت‌نامه همت و باکری و دیگر شهدای جنگ تحمیلی را هم قبول داشته باشند. مگر می‌شود کسی را قبول داشت و فکر و عقیده و اعتقادش را قبول نداشت؟

 

این جمله را بخوانید:«امام مظهر صفا پاکی و خلوص و دریایی از معرفت است. فرامین او را مو به مو اجرا کنید تا خداوند از شما راضی باشد زیرا او ولی فقیه است و در نزد خدا ارزش والایی دارد.» (وصیت نامه شهید همت) و این عبارات زیبا :«اگر شبانه روز شکرگزار خدا باشیم که نعمت اسلام و امام را به ما عنایت فرموده باز کم است. آگاه باشیم که سرباز راستین و صادق این نعمت شویم. خطر وسوسه های درونی و دنیا فریبی را شناخته و بر حذر باشیم که صدق نیت و خلوص در عمل، تنها چاره ساز ماست. بایستی محتوای فرامین امام را درک و عمل نماییم تا بلکه قدری از تکلیف خود را شکرگزاری به جا آورده باشیم.» (وصیت نامه شهید باکری)

این جمله را هم بخوانید: «سپاه بازوی ولایت فقیه و تداوم دهنده‌ی انقلاب اسلامی در جهان است. با شکست صدام جنگ تمام نمی‌شود، بلکه جنگ تا بعد از شکست عراق ادامه دارد. پس ما باید خود را برای نابودی اسرائیل و آمریکا آماده کنیم» (وصیت‌نامه سردار شهید بهروز غلامی) و یا «برادران عزیز سپاهی و بسیجی، باید همیشه چون شمع باشیم که دم به دم بسوزیم و سنگر انقلاب را نگه داریم تا دیده شیاطین شرق و غرب کور گردد.» (وصیت نامه سردار شهید ناصر بهبهانی‌نیا)

ادامه مطلب...

یکشنبه 89/8/30   ساعت 9:19 عصر

نویسنده مطالب زیر:   سید موسوی  

خدا بود و دیگر هیچ ...

t7xxyw


خدا بود و دیگر هیچ نبود،‌ خلقت هنوز قبای هستی بر عالم نیاراسته بود، ظلمت بود، جهل بود، عدم بود، سرد و وحشتناک، و در دایره امکان‌ هنوز تکیه‌گاهی وجود نداشت. خدا کلمه بود، کلمه‌ای که هنوز القاء‌ نشده بود. خدا خالق بود، خالقی که هنوز خلاقیتش مخفی بود.خدا رحمان و رحیم بود، ولی هنوز ابر رحمتش نباریده بود. 

خدا بود و دیگر هیچ نبود ...

 خدا زیبا بود، ولی هنوز زیبایی‌اش تجلی نکرده بود. خدا عادل بود، ولی عدلش هنوز بروز ننموده بود. خدا قادر و توانا بود. ولی قدرتش هنوز قدم به حوزه عمل نگذاشته بود. در عدم چگونه کمال و جلال و جمال خود را بنمایاند؟ در سکوت چگونه کلمه زاییده شود؟ در جمود چگونه خلاقیت و قدرت تظاهر کند؟ عدم بود، ظلمت بود، سکوت و جمود و وحشت بود. اراده خدا تجلی کرد، کوه‌ها، ‌دریاها، آسمان‌ها و کهکشان‌ها را آفرید. چه انفجارها، چه طوفان‌ها، چه سیلاب‌ها،‌ چه غوغاها که حرکت اساس خلقت شده بود و زندگی با شور و هیجان زائدالوصفش به هر سو می‌تاخت. درخت‌ها،‌ حیوان‌ها و پرنده‌ها به حرکت درآمدند. جلال، بر عالم وجود خیمه زد و جمال، صورت زیبایش را نمایان ساخت.‌ و کمال، اداره این نظام عجیب را به عهده گرفت. حیوانات به جنب و جوش و پرندگان به آواز درآمدند، و وجود نغمه شادی آغازکرد و فرشتگان سرود پرستش سردادند.

آن‌گاه،‌ خدا انسان را از «حماء‌ مسنون» - گل تیره رنگ - آفرید و او را بر صورت خویش ساخت، و روح خود را در او دمید و این خلقت عجیب را در میان غوغای وجود رها ساخت.

انسان،‌ غریب و ناآشنا، از این همه رنگ‌ها ، شکل‌ها، حرکت‌ها و غوغاها وحشت کرد، و از هر گوشه به گوشه‌ای دیگر می‌گریخت، و پناه‌گاهی می جست که در آن با یکی از مخلوقات هم رنگ شود و در سایه جمع استقرار بیابد و از ترس تنهایی و شرم بیگانگی و غیر عادی بودن به درآید.

به سراغ فرشتگان رفت و تقاضای دوستی و مصاحبت کرد، همه با سردی از او گذشتند و او را تنها گذاشتند و در جواب الحاح پر شورش سکوت کردند. انسان وحشت زده و دل شکسته با خود نومیدانه می‌گفت: مرا ببین، یک لجن خاکی می‌خواهد انیس فرشتگان آسمان شود! و آن‌گاه با عتاب به خود می‌گفت: ای لجن! چطور می خواهی استحقاق هم‌نشینی فرشتگان را داشته باشی؟ و سرشکسته و خجل، گریخته در گوشه‌ای پنهان شد،‌ تا کم‌کم توانست بر اعصاب خود مسلط شود و از زاویه خجلت، بیرون آید و برای یافتن دوست به مخلوقی دیگر مراجعه کند.

ادامه مطلب...

شنبه 89/8/22   ساعت 11:5 صبح

نویسنده مطالب زیر:   سید موسوی  

مرادنی که مردانه
در مقابل نامردان ایستادند



زندگینامه و بیوگرافی : شهیدابوالفضل سپهر متولد 15 خرداد 52 بود. در نوجوانی و در اثر سانحه ای پدر خود را از دست داد و در کنار تحصیل مشغول کار شد. او در این مدت در چند فیلم و سریال هم، بازی کرد. در سال 77 در اثر همنشینی با ایثارگران و خانواده های شهدا و جانبازان و با مشاهده غفلت ها و کاستی های بی شمار در حفظ دست آوردهای شهدا، دست به قلم برد و اولین شعرش را نوشت . اما هنوز تصمیم به چاپ شعرهایش نگرفته بود تا اینکه در ملاقاتی با همسر شهید همت، بنابه اصرار دوستانش شعری را خواند که درباره ازدواج شهید همت بود. بعد از خواندن این شعر و اصرار همسر شهید همت، سپهر تصمیم به چاپ اشعارش گرفت. اما شرط چاپ اشعارش این بود که مقدمه ای بنویسند، حداقل 30 صفحه ای، در آن همه حرف های دلش را بزند.

 

او ابتدا اشعارش را در ماهنامه فکه چاپ کرد و در بسیاری از مجالس بزرگداشت شهدا نیز شرکت می کرد و اشعارش را می خواند و برای اینکه بیشتر دردل شنونده اثر کند زبان محاوره ای را برگزید.
هنوز مدتی نگذشته بود که سراینده شعرهای «اتل متل»، کلیه هایش را از دست داد و روانه بیمارستان شد ابوالفضل سپهر سرانجام در روز سه شنبه 28 شهریور 83 به مقام رفیع شهادت رسید.
مجموعه شعرهایش در کتابی به نام «دفتر آبی» چاپ شده است و همان طوری که خودش می خواست.
مقدمه این کتاب مطلبی است با عنوان «فرشته پلاک طلایی می خواهد» .شعرهای این شاعر بسیجی در هر محفلی قرائت می شد. او در قطعات خود مظلومیت شهدا و خانواده های شهدا و جانبازان را به تصویر می کشید و اشک را میهمان چشم ها می کرد. سرانجام این حماسه سرا در سال 1383 و شب ولادت حضرت اباعبدالله(ع) پس از یک دوره بیماری سخت دعوت حق را لبیک گفت.
شهید سپهر از جمله اشخاصی بود که با اطرافیانش متفاوت بود، امرار معاش اش جنگ و جهادش، عشق و عرفانش، شعر و نوشته اش و... زندگی کردنش؛ از همان آدم هایی که فکر می کنی خیلی عادی و معمولی هستند؛ اما بعد متوجه می شوی این قدر معمولی بودن، اصلامعمولی نیست! آدم باید تکلیفش با زمین و آسمان روشن باشد. بداند کیست، چیست، کجاست؛ اگر یک بیت شعر گفت؛ منتظر جایزه نوبل نباشد، اگر چیزی نوشت خودش از خودش مصاحبه مطبوعاتی نگیرد.
عجیب ترین ویژگی آدم هایی مثل شهید سپهر همین عادی بودنشان است، آدم ادای هر چیز را می تواند دربیاورد غیر از ادای عادی بودن .
در کل می توان گفت شهید سپهر با همان زبان ساده، بی آلایش و بی تکلف خود به نوعی تشخص زبانی رسیده و در جای جای این آثار می توان چهره متواضع، روح متعهد و انقلابی احساسات رقیق و... شاعر راوی را احساس کرد. (و این موضوع به هیچ وجه تعارف و شعار نیست مخصوصا وقتی دقت داشته باشیم که شاید بسیاری از شاعران حرفه ای تر این روزگار، حتی در سومین و چهارمین اثرهای منتشر شده خود نیز هنوز به زبان فکری و شناسنامه دار خود نرسیده اند- اگرچه حتی بگوییم چنین شناسنامه ای در مورد شهید سپهر خیلی هم مجلل نیست، اما هست.)


 

روحش شاد باد...


دوشنبه 89/7/12   ساعت 6:37 عصر

نویسنده مطالب زیر:   سید موسوی  

بسمه تعالی


نام    شهید محمد پدر دره گرگی ( بروجردی )    
نام پدر   علیرضا

محل تولد    تهران

سال تولد     1/1/1333

محل شهادت    سنندج ( کردستان ) – عملیات بیت المقدس 4

سال شهادت   8/3/1362

محل دفن   گلزار شهدای بهشت زهرا ( س ) تهران – قطعه 24 ردیف 75 شماره 23




این وصیتنامه را در حالی می نویسم که فردایش عازم سنندج هستم با توجه به اینکه چندین بار در عملیات شرکت کرده بودم و ضرورت نوشتن وصیت نامه را حس کرده بودم ولی هم فرصت نداشتم و هم اهمیت نمیدادم ولی نمیدانم چرا حس کردم که صرفا اگر ننویسم گناهی مرتکب شده ام لذا بدینوسیله وصیت نامه خود را در مورد خانواده و برادران آشنا می نویسم :


با توجه به اینکه حدودا شش سال است وارد مبارزات سیاسی و نظامی شده ام و به همین خاطر نسبت به خانواده ام رسیدگی نکرده ام بخصوص همسر و فرزندانم و از همین وضع همیشه احساس ناراحتی میکردم و هیچ وقت هم نتوانستم خود را قانع کنم که مسئولیت را رها کنم و بدینوسیله از همه آنها معذرت میخواهم و طلب بخشش دارم از حقی که به گردن من داشته اند


و نتوانستم این حق را اداء کنم ولی این اطمینان را به خانواده ام میدهم که هرگز از ذهن من خارج نشده اند و فکر نکنند که نسبت به آنها بی تفاوت بوده ام ولی مسئولیتهای سنگین تر بود درخواستی که از همسرم دارم اینست که فرزندانم را خوب تربیت کند و آنها را نسبت به اسلام دلسوز بار آورد ... از مادرم درخواست بخشش دارم زیرا از دست من ناراحتی ها دیده و هیچوقت این فرصت پیش نیامد که بتوانم به ایشان رسیدگی لازم را بکنم و از کلیه برادران و خواهران که من را می شناسند درخواست دارم که برای من از خدا طلب بخشش کنند شاید بخاطر حرمت دعای مومنین خداوند از تقصیراتم بگذرد احساس میکنم بار گناهان و خطاها بر دوشم سنگینی میکند . بخصوص دعای آن کسانی که پاسدارند و به جبهه میروند و از کسانیکه در جزئیات زندگی من بوده و با من برخورد داشته اند درخواست دارم برادرانی که از من بد دیده اند درگذرند و یا اگر کسی را سراغ دارند که از من بد دیده به نزدش بروند و از او رضایت بگیرند . و دیگر اینکه مقاومت را فراموش نکنند که خداوند با صبرپیشه کنندگان است در این شرایط تاریخی خداوند تبارک و تعالی بار سنگین انقلاب اسلامی را بر دوش ملت مسلمان ایران گذاشته است و ما را در آزمایش عظیم قرار داده است این را شهیدان بسیاری بخصوص در این چند سال اخیر به در و دیوار ایران نوشته اند و اگر مقاومتهای آنها نباشد همانطور که امام فرمودند بیم آن میرود که زحمات شهداء به هدر رود و اگر چه آنها به سعادت رسیدند و این ما هستیم که آزمایش  


میشویم و دیگر اینکه با تجربه ای که ما از صدر اسلام داریم که بخاطر عدم آگاهی مسلمین درس عبرت باشد با دقت کلمات این روح خدا را که خط او خط رسول خداست دقت کنند .


وجود امام امروز برای ما معیار است راه او راه سعادت و انحراف از راهش خسران دنیا و آخرت است و من با تمام وجود این اعتقاد را دارم که شناخت و مبارزه با جریانهایی که بین مسلمین سعی در به انحراف کشیدن انقلاب از خط اصیل و مکتبی آنرا دارند به مراتب حساستر و سختر از مبارزه با رژیم صدام و آمریکاست و وصیتم به برادران اینست که سعی کنند توده مردم که عاشق انقلاب هستند از نظر اعتقادی و سیاسی آماده کنند که بتوانند کادرهای صادق انقلاب را شناسایی کنند و عناصری که جریانهای انحرافی دارند بشناسند که شناخت مردم در تداوم انقلاب حیاتی است .
                                                                                                                                              
                                                                                                                  والسلام

                                                                                                                    محمد بروجردی


جمعه 89/6/5   ساعت 9:38 عصر

نویسنده مطالب زیر:   سید موسوی  

زندگی زیباست؛اما شهادت از آن زیباتر است؛سلامت تن زیباست؛اما پرنده عشق؛تن را قفسی می بیندکه درباغ نهاده باشند(1)

زندگی وسیع است؛ اما وسعت دردهای عاشورایی/ پهناورتر از آن است که دردهای کوچکِ زندگی­های پست، کاروانیان کربلایی تاریخ _ ققنوسیان آفرینش_ را به بند خویش کشد و بال­های آسمانی او را در کنج خراب آبادش محزون کند.

زندگی عمیق است، اما رنج/ عمقش همه­ی هستی را فتح کرده است؛ مگر نه این است که انسان را از رنج افریده اند؛ و آفرینش­های او؛ و توسعه­ی وجودی او در رنج است که ریشه می­دواند.

مگر نه این است که تولدهای انسان، قرین اشک است؛ و مویه ها و ناله ها همیشه همراه میلادهای عظیم بوده اند؟! و مگر نه این است که خنده دل را می میراند و گریه آن را صفا و جلا می بخشد؟! و مگر نه این است که حسین _ روح بهشت _ قتیل العبرات است و بهای  تولدهای انسان از خویش به ملکوت؟!

عجیب نیست که آدمی /در گریه بر حسین / چشم باز کند و خود را در میان یاران کربلا بیابد و خویشتن خویش را شکفته بیابد! اگر تاریخی به انتظار مانده است که نیلوفران داغدار، در منجلاب معاوضه غدیر با ثقیفه برویند و با اشک بر حسین متولد شوند؛ عجیب نخواهد بود که تن ها ویران شوند تا روح بی­قرار جا مانده از عاشورای 61 هجرت، بال پرواز به سمت کربلای تاریخ را باز کند و آهنگ پرواز بسراید.

مگر نه این است که بی داغ کربلا؛ انسان را نردبانی نیست که او را / از افسرده آباد دل مردگی و دل به دنیا سپردگی/ و قبرستان نشینی/ با انسان­هایی که بویی از حیات طیبه نبرده­اند؛/ رهایی بخشد!

پس ای کربلا؛ ای معبر سرخ منتظران جا مانده/ یک بار دیگر/ ندای «هل من ناصر» را به گوش­های ناشنوایمان برسان؛ که اگر ندای عاشورا از جانمان برون رود، در منجلاب خلق و خوی فاسد دنیا، کرم­های تن پرور و موریانه­های حریصی بیش نخواهیم­بود.

ای کربلا؛
ای تمیز دهنده­ی مسلمان نامایان از مسلمانان؛ بار دیگر به پا خیز و علمت را به دوش علمدار صبح بده تا بار دیگر صف قرآن خوانان مصحف صامت از قرآن به سینه­های قرآن ناطق از هم جدا شوند. بار دیگر به پا خیز و کاروان خویش را از تاریخ شتک زده برگیر تا «ممهدین لهم بالتمکین من قتالکم» و «اشیاع» آنها و «اتباع» آنها و «اولیاء» آنها از اصحاب الحسین کناره گیرند...


ای کربلا؛
گردن­های عهد بسته با تو، هنوز باریک­اند تا در مقتل کربلای عشق، آسان­تر بریده شوند. هنوز هم بر سر میثاق ازلی­اند تا حسین را بیشتر از سر خویش دوست داشته باشند.

کربلا... کربلا... کربلا... طاقت از کف بداده ایم... دریاب
 سید مرتضی آوینی


دوشنبه 89/5/25   ساعت 1:12 صبح

Copyright ©  www.persian templates.com